
تابستان گذشت اما چگونه؟ زمین و آسمان به خساست افتاده بودند و آب کم بود خیلی کم، هنوز هم کم است و خیلی کم. بیچاره حیات وحش تشنه، بیچاره آهوها، هوبره ها، گوزن های زرد، کل و بز و اصلا یوزپلنگ ها. میگوید: "حیوان از چند کیلومتری، بوی آب را میفهمد اما نزدیک ما نمیشود. مایی که برایش آب آوردهایم آنهم از دامنه کوه به بالای کوه و آنوقت آن را میریزیم داخل حوضچههایی سیمانی که ساختهایم". می پرسم: "آب را چطور میآورید"! جواب میدهد: "ظرف هایی سبک را پر از آب می کنیم و عین کوله پشتی، می بندیم به پشتمان. ظرف هر چ...
ادامه مطلب
ما بچههای دهه ۱۹۷۰ میلادی به گفته «مایکل هریس» نویسنده کتاب «پایان غیبت» آخرین نسل از بچههایی بودیم که بدون اینترنت، بزرگ شدیم. به عبارتی دیگر واپسین معصومانی بودیم که فضای واقعی را در زندگی تجربه ک...
ادامه مطلب
اپیزود اول: زل آفتاب تابستان با 300 پرسشنامه تازه پرینت شده در دست و با گام هایی سریع به سمت خانه و این فکر که چگونه این همه پرسشنامه را برای پایان نامه فوق لیسانسش پر کند. دو دستش پر بود از پرسشنامه و بند کیفش هم که داشت از روی سر شانه اش می افتاد اما نمی توانست کاری انجام دهد ؛ باید پرسشنامه ها را زمین می گذاشت تا بند کیف را روی سرشانه جابجا می کرد؛ آخرش هم بند کیف، تاب نیاورد وقبل از اینکه او ب...
ادامه مطلب